السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

657

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

فراهم نمايم و به نزد تو بيايم ، پس مرد به نزد آنها رفت و به صاحبان كشتى گفت : چه كالايى در كشتى خود داريد ؟ گفتند : كالاى زيادى داريم ، مرد گفت : امّا من متاعى دارم كه نظير آن را نديده‌ايد ، من كنيز زيبايى دارم كه آن را به شما مىفروشم ، آنها قبول كردند ، مرد گفت : به شرطى او را مىفروشم كه بعضى از شما برويد و او را ببينيد و اگر او را پسنديديد به نزد من بياييد و قيمت او را بپردازيد ، ولى تا وقتى من نرفته‌ام او نبايد متوجّه ماجرا شود ، آنها پذيرفتند و وقتى زيبايى منحصر به فرد آن زن را ديدند ، حاضر شدند ده هزار درهم به آن مرد بدهند تا آن زن را از او خريدارى كنند و مرد با گرفتن پولها ناپديد شد . با رفتن او آن قوم به نزد زن رفتند و از او خواستند سوار كشتى شود ، وقتى زن از علّت ماجرا سؤال كرد به او گفتند : ما تو را از مولايت خريده‌ايم ، زن گفت : من زن آزادى هستم و مولايى ندارم ، آنها گفتند : ما ده هزار درهم بابت تو پرداخته‌ايم ، خودت همراه ما مىآيى يا تو را به زور ببريم ؟ زن مجبور شد همراه آنها روانه شود ، وقتى به كنار ساحل رسيدند ، چون به يك ديگر اطمينان نداشتند ، زن را همراه كالاها و جواهرات در يك كشتى سوار كردند و خودشان سوار كشتى ديگر شدند ، با حركت كشتىها ، خداوند طوفانى گسيل داشت كه كشتى آن قوم را غرق كرد ، امّا كشتى زن به همراه كالاها و جواهرات سالم ماند و به يك جزيره رسيد ، زن از كشتى پياده شد و در جزيره به جستجو پرداخت و با خود گفت : اينجا آب و ميوه‌هاى گوناگون هست ، در همين جا مىمانم و به عبادت حقّ مىپردازم . آنگاه خداوند به پيامبر آن زمان وحى نمود ، به نزد پادشاه برو و به او بگو در فلان جزيره زنى از بندگان مقرّب من زندگى مىكند ، همگى به نزد او برويد و به گناهان خود اعتراف كنيد و از او بخواهيد شما را ببخشد ، اگر او از گناه شما در گذشت من نيز شما را مشمول مغفرت خود قرار مىدهم . پيامبر به نزد پادشاه رفت و ماجرا را باز گفت ، پادشاه و اهل مملكت همه به بسوى آن جزيره آمدند و زنى را در آنجا ديدند ، ابتدا پادشاه به زن نزديك شد و به او گفت : قاضى مملكت من به من گفت ، همسر برادرش زنا كرده و من بدون اينكه از وى بيّنه و حجّتى بخواهم امر به سنگسار آن زن نمودم و مىترسم آن زن بىگناه بوده و من در آخرت گرفتار شوم ، زن گفت : برخيز من تو را بخشيدم ، خدا هم تو را بيامرزد .